تبليغاتX
تنهایی
×منو رها کن از این فکر تنهایی...×

چهره ات درد هست با پرتره ای از زجر،زیبایت کرده بی شک.و من برای بوییدنت چیزی از التماس کم ندارم.

بخوان برایم با صدای بلند،رسا تا به خود باز آیم،تا از اینجا به در آیم و تمامت را نا تمام بگذار برایم،لحظه ای کوتاه به بلندای نیستی.من برای فنا شدن چیزی کم ندارم.

این آدم هارا میبینی؟اینها که برایم کف میزنند،همان دست ها مشت شدند به سویم،به رویم،باورت میشود؟ همان دست ها...

بخوان برایم،آنقدر بلند که از خود بی خود شوم،آدم شوم و اگر بتوانم تو،تو شوم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:22  توسط سمان | 

چشم هایم را ببندید

من به قدر خیلی هایتان غم دارم

می دانم نگاه می کنید

اما نمی بینید

دیگر عادت کرده ام

در چشم یکدیگر

تنها انچه را که خود می خواهید می بینید و لا غیر

و من هنوزم گه گاه

با شراب و در مستی

به خود امیدهای واهی می دهم

می دانم عادت بدی است

و بی اختیار این جمله در گوشم طنین انداز می شود

"گر خواهی رسوا نشوی هم رنگ جماعت شو"

اما هچ رنگی نمانده است برای سهم من

تنها حس خوشایندی که در من زنده مانده است

مستی است،آنگاه که

در اوج رقصی تنها

تهی می شوم از خواستن هر همراهی

واکنون باور می کنم

که هنجره من خاموش نیست

گوش های شما به ناشنوایی مبتلایند

باشد تمام حق و حقوق دنیا

با شما و برای شما

تنها این پیک آخر را مگیرید از من

فقط وقتی مستم،تهی هستم اینگونه می نویسم

بیایید شما هم باور کنید

از همان روزی که قابیل،هابیل را کشت

آدمیت مرده بود

شب است و شما همه خوابید

سرم را می گذارم روی شانه هایم

اگرچه رنجور و لرزانند

اما استوارند هنوز

و کاش می دیدید که در آغوشم

جای هیچکس خالی نیست

آسمان و زمین همه برای شما

بگذارید شانه هایم بمانند ازآن من

این آخرین پیک را مگیرید از من

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:31  توسط سمان | 

هنوز هم اينجا منتظر نشسته ام. چه رهگذرانی که گذشتند و گفتند برو يا حتی با ما بيا.

   اين ها که هيچ نمی دانند، هيچ. نمی دانند که اينجا ماندنم تنها به شوق شنيدن آوازت ست. تو بخوانی و من سکوت کنم؛ خيره به دوردست ها، همان دوردست هايی که رهگذران را در خود جای می دهد.

   ...

   اين ها رويايی بيش نيست.

   تو که بيايی، من که بمانم؛ ما ناخواسته و کودکانه فرياد سر می دهيم. و آنقدر دلنشين که دوردست ها هم می لرزد. که دوردست ها هم می رقصد.

   از بغض در گلويت تنها يادگاری جای گذار. ما بايد فرياد سر دهيم، هر چند کوتاه اما...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:34  توسط سمان | 

آن شب كه شادي براي هميشه رخت بر بست

در پس رقص نورها

بر پهنه ي افق

رازي را كشف كردم :

ديگر هيچ چيز تو را به من باز نمي گرداند ...

نه تكرار گريه هاي شبانه

نه فرو دادن بغضهاي غريبانه

ونه حتي

اين جامهاي پي در پي مستانه....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:17  توسط سمان | 

وقتي سرانجام به تلخي مي رسد
خبر مرگ من به او
,
او نه غمگين تر ميشود و نه جدي تر
,
اما رنگش مي پرد و به تلخي لبخندي مي زند
.
آنگاه يكباره آسمان زمستان را به خاطر مي آورد

كولاك را,
و ناگاه به ياد مي آورد

چگونه پيمان بست
عشق خود را تنها نگذارد
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:41  توسط سمان | 

وقتی تو عالم بچه گی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشیب هاش و پیچ و خمش خسته می شی و دلت می خواد یه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی.....درست همون موقع است که یه غریبه از راه می رسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه.....توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی بلند شی....وقتی چشاتو باز می کنی میبینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن.....آره اونوقت دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی....بری تو یه کنج تاریک اونقدر تنها بشینی تا بمیری(غافل از اینکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پیدا می شن...).....همون موقعس که یه دست دوباره به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دل و دینتو به صاحبش می بازی... و زمزمه می کنی: این مثل بقیه نیست..."

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 23:40  توسط سمان | 

خروش سيل بی رحم تنهايی صدايش در گوشم می پيچد که از پس کوچهی احساس من ديشب گذر کرده .

درخت سبز مهرم ريشه کن کرده. و از اميد رنگ تيره ای بر بوم من مانده.

نه از شادی سراغی هست نه از مرگی که يک دم خاموشم سازد. که از فرياد دست بر دارم. دگر حتي توان فرو در فكر رفتن هم نيست. انگاري سيل من را هم با خودش تا دور دست ها برده. خودم از من جدا گشته . خوب بنگر در سخنهايم تلخند تقصیر خودم هم نيست.كه اي تنهاي بي مقدار چرا حالا كه او رفته من رفته خودت اينجا شكستي؟

 دور تر بهتر نبود، نزديك آن گور. كاش خوابم مي برد، مرگ مي ديدم، دست در دامنش مي انداختم، قسم بر زندگان مي دادمش تا مرا هم تا دور دست ها با خودش مي برد. چه بايد كرد كه خوابم نيست، آهم نيست، حتي جان راهم نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 22:21  توسط سمان | 

همه چيز همان لحظهاي آغاز شد كه همه چيز پايان يافت، در يك لحظه تاريخ بلندي رقم خورد كه مكتوب آن صفحات بسياري براي نوشتن نياز داشت، تاريخ فصول متفاوتي داردو هر فصل به دست فردي يا گروهي رقم خواهد خورد، ولي دست او بسي پرتوان بود كه توانست داستاني بنويسد بدين بلندي، با چند فصل تنها در يك لحظه.

نميفهميدم با چه زباني سخن ميگفت اما اين كه مرا به سمت سرازيري مرگ روانه ميكند محسوس بود، سحر بود، خواب بود، توهم بود! نميدانم تنها ميدانم كه نميدانستم چگونهاست هيچ نميفهميدم جز مبهمات. تلاشي نميكردم، از خود هيچ واكنشي نشان نميدادم، و لحظات مرا به كام مرگ فرو ميبرد، وقتي خويش را بر تخت سپيد بيمارستان يافتم، همه چيز برايم مرور شد، و اشك بر صورتم گام بر ميداشت، به جنس اشك كه ميانديشيدم، متوجه نكتهاي ميشدم، او ميغلطيد، بر گونه هايم، و به سمت گود ترين نقطه حركت ميكرد، و هيچ اعتراضي نداشت او به كام نيستي فرو ميافتاد اما بي اختيار سكوت ميكرد و از خويش هيچ مقاومتي نشان نميداد، او تا زماني ميتوانست زنده بماند كه بر روي گونه هايم باقي بماند ولي باز هم ميمرد ليك ميتوانست لحظات بيشتري تاب بياورد ولي نوعي جنون در چشمان براق اين اشك موج ميزد، انگار ميخواست هر چه زود تر خود را به پرتگاه برساند او خيلي تلاش مي كرد، و چنين شد! با اينكه بي اختيار ولي با اشتياق بر سرعت خود ميافزود، او را در ابتدا درك نميكردم، چرا كه ديوانه اش ميخواندم، ولي اكنون ميفهمم! چرا كه او نيز مرا ديوانه خواند، آري او مرا ديوانه خواند چون مرا درك نميكرد، من خويشتن را بي اختيار ولي با اشتياق به لبه پرتگاه مرگ ميرساندم، تنها كافي بود با سطح سفيد ملحفه روي تشك برخورد كند آن لحظه همه چيز پايان يافته بود، من نيز چون او بودم، ولي انگار درصد جنون در من ناخالصي داشت من به سرعت آن قطره اشك به پرتگاه نرسيدم، برق چشمانم جسارت برق چشمان اشك را نداشت، و هنوز جسارت سقوط در خود نيافته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:29  توسط سمان | 

به نقل از یک دوست:

صدای قدم هایش چه سخت می لرزاند

تهی فضای راهرو را.

صدای قدم هایش را می شنوم.

به این سو می آید باز.

به سمت سلولی که شکنجه گاه من است.

شلاقی دردست دارد.

با هرقدمی که برمی دارد

شلاق را به دیوارها و زمین می کوبد.

می خواهد بیشتر بترساندم.

وارد می شود و دررا سریع و با حرکت یک پا پشت سرش می بندد.

تا کی می خواهد شکنجه ام کند!

تا کی می خواهد عذابم دهد!

دست هایم را به تخت بسته است.

با قدم هایی کوتاه اما کشداربه سمتم می آید.

روی تخت کنارم می نشیند.

و من حتی زحمت نگاه کردن به او را به خود هموار نمی کنم.

چرا که صورت اوشمایل فرشته ی عذابی است که درتنهایی هم رهایم نمی کند.

روی صورتم خم می شود.

لطافت گیسوانش را برصورتم می افشاند.

و آرام در گوشم می خواند که باید دوستش بدارم.

اگرچه نفرتی بی پایان ازمن به دل دارد.

آنگاه لب هایش را می لغزاند در تهی گاه دهانم

و همچون مهمانی ناخوانده بر سفره ی لبانم و زبانم می نشیند.

و عجب مهمان سیری ناپذیری است.

دهان ازدهانم برنمی گیرد و در عین حال رخت عریانی به تن می کند.

و مرا هم رخت عریانی می پوشاند.

تمام مدت با چشمانی کاملا ً باز به من خیره است.

می خواهد لحظه لحظه ی زجر کشیدنم را شاهد باشد.

و من با دستانی بسته هیچ از پس نفرت او بر نمی آیم.

می خواهد تا آخرین خشت ویرانم کند.

و در نهایت شقاوت خنجر گداخته ی دستانش را در جای جای تنم فرو می کند.

از خواب می پرم.

مدت هاست این کابوس را می بینم که

جای من و او عوض شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:5  توسط سمان | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:43  توسط سمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اینجا که من هستم هیچها غوغا میکنند چرایش را بجویید در هیچستانی که هیچ میکارید و هیچتر درو میکنید و شادمان هیچهایتان را به رخ هم میکشید!!!!

نوشته های پیشین
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
بهار من(یوسف)
خوشا عشق!!
هم نفس
عشق و معشوق
مانی
داریوش
مهسا
پناه
سرزمین هیچکس(باران)
خاطرات تنهایی(الناز)
سا سا
عشق رو از چشام بخون(محمد)
بهراد
شبگرد
بی سرزمین تر از باد(نیلو)
مژده
یه زخم خورده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM